شب برفی
بگو چه مرگته که بازم پر از حرفی...سراپا اتیشی...تو این شب برفی
پاییز را می بیند اینبار... میون این همه دریا منم مث تو بی رنگم منم مث تو تب دارم منم مث تو دلتنگم تو پیچ و تاب تنهایی دلم دلتنگه چشماته نخواه از من که برگردم نخواه از من که برگردم! نخواه از من که بی تابم از این خواب پریشونم میون حس نابودی... فقط میگم که می تونم نخواه بازم برم از یاد تو این فصل فراموشی تو این شب گریه ی بی تو تو این رویای خاموشی ته این قصه رو خوندی؟! ته نابودی قلبم! ته حس غریب من ...به همون خدا که دلتنگم به همون خدا که من بی تو بی روحم...یه سنگم به همون خدا که من بی تو اسیر هق هق و اشکم اروم ارومم ولی...نگام پر از خواهشه پر از هیاهو و پر از حس خوب نوازشه! اره ...بازم دلم می خواد تو دلهره صدام کنی برای من که عاشقم... یه دردیو دوا کنی! من اینجام تنها ی تنها توی کوله بار غمهام تو کجا؟ تو اوج حسرت تو نگاه بی تمنام من اگه عاشق نبودم واسه تو دل نمی بردم واست این همه ترانه از ته دل نمی گفتم تو اگه عاشق نبودی واسه من بر نمی گشتی ماه تو بودمو انگار توی اسمون گذاشتیم من اگه دوست نداشتم پس چرا با تو می موندم با تو که تموم جونم بودیو واست می خوندم تو اگه دوسم نداشتی پس چرا با من می موندی! همش از یه حس زیبا چرا واسه من می خوندی؟! منو تو تو اوج حسرت ته یه کوچه ی بن بست تو اگه می گذری بگذر منمو یه حس نفرت سردتر از تمام سردیهای دنیا...! نگاه سردم تو را می خواند و دستان سردم تو را می خواهد و قلب یخ زده ام در کنار عشق تو می تپد. سرد سردم! قدمهایم را می شمارم تا به وصالت برسم. یک...دو...سه...چهار... هر چه می روم دورتر می شود. حسی ندارم تمام یخهای خیابان را زیر پایم با بی رحمی له می کنم! انگار صدای شکستن قلب خود را می شنوم!!! یاد دارم زمستانهایی که با تو سر کردم گرمای وجودم سرمای زمستان را حس نمی کرد!! به یاد داری روزهای برفی که به یادم بودی؟!!! زمستان دیگر زمستان نیست... نه باران می بارد نه برف! گویی تو به انها گفته ای نبارند! ...تا به یاد من نیفتی! برامون شده یه جادو که نباشیم عاشق هم که نباشیم چشم به راه روزای شادیو غم انگاری همه ی دنیا واسمون نقشه کشیده که بگیره عشقو از ما که بپوسه دل تو سینه مصرعو قافیه انگار واسه ما ردیف نمی شن که بگیره عشقمون جون اما تو شعرا می میرن ای کاش طلسم عشقمون همین الان شکسته شه اون حرفای نگفته دیگه باید گفته بشه می خوام که یه سنگ صبور همراه گریه هام بشه درد و دلامو گوش بده همخونه ی غمام بشه می خوام که تو دل شب یه هم صدا صدام کنه همراه غصه هام بشه عشقو برام معنا کنه می خوام واسه غمهای من یه راه درمون بیاره مرهمی واسه این دل زخمی پر خون بیاره می خوام کلید سر نوشت قفل دلم رو وا کنه شاید کلام عشق تو درد منو دوا کنه شاید روزای اخر عاشقیو حروم کنیم اما منو تو می تونیم دل تنگیو تموم کنیم حرفهای عاشقانه ی تو را همانند چتری... بر سر غصه هایم می کشم تا مانع از بارش انها بر روی... روح و روانم شوم! روح و روانم را پاک کردی اما... جسمم را که در زیر چتر تو نمایان بود اندوهی از غصه ها فرا گرفت و حالا... چیزی ندارم جز... به اسمان نگاه می کنم... کاش دستانم انقدر بلند بودند که بتوانم ستاره ای بچینم و... پیشکش چشمانت کنم. دیگر اشک نریز چشمانت را باز کن و به اسمان بنگر تا ستاره ای برایت بیاورم. اه...! امشب اسمان ستاره ای ندارد! گویی برای تو اشک می ریزد! هنوزم توی یه شوکم که چطور بدون تو زندگی کردم روزا و شبا رو بی تو چه جوری من سر می کردم شایدم یه اشتباه بود تو یه روز سردو غمگین دستامون از هم جدا شه با یه عالم شک و تردید نه! اگه یه اشتباه بود پس چرا دوباره رفتم؟ تا خود خود زمستون پی عشق تو بگردم! شایدم اشتباه کنم حرمت عشقو پاک کنم تو بگو؟ این دل واموندرو من چطوری سر به راه کنم حتی بارونم دیگه دلش نمی خواد بباره می دونه بدونه تو این چشمام که می باره می دونه بدون تو خزون می شه بهار من دقیقه ها ثانیه ها می گذرن از کنار من دیگه ندارم مصرعی تموم شده گلایه هام تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم تو را برای خاطر عطر نان گرم و برفی که اب می شود و برای نخستین گناه دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارند
از پشت پنجره ی اتاق تاریکش
یک فنجای چای و یک خروار کاغذ
کنار چشمان نمناک و... خیسش
پاییز را می بیند اینبار ...
با دلی پراز ناامیدی
یک شیشه عطر خالیو یک بوی اشنا
کنار دختری که می میرد از این... دوری
پاییز را می بیند اینبار...
با لبانی بسته از دردش
یک مشت شعرو یک جمله ی زیبا
همدم او شده همدم...زخمش
پاییز را می بیند اینبار...
از اینه ای بدون تصویرش
یک قاب عکس خالیو یک ردپای خشک
و دختری که مات مانده به...پاییزش!!!











