تبليغاتX
شازده کوچولو

شازده کوچولو

به دنبال دستاني هستم كه هيچ گاه دست سردم را رها نكند...

 

به دنبال قلبي هستم كه جايي براي عشق آتشينم داشته باشد...

 

به دنبال دلي هستم كه دروغ وريا را نشناسد...

 

چشماني كه چشمانم را به خاطر بسپارد...

 

و لباني كه نامم را زمزمه كند...

 

به دنبال عشقي هستم كه درآن جدايي معنا ندارد

 

و گاه اگر از دلم رنجيد پا روي عشقش نگذارد...

 

من...

 

به دنبال سوارنشين اسب سپيد روياها نيستم...

 

تنها به دنبالي دلي هستم

 

كه مفهوم عشق را درك كرده باشد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت9:35توسط شادی | |

شبگردی؟ و به تنهایی شب سقوط می کنی؟ غمگینی؟ و دعا می کنی! سیاهی پشت نوشته هایت برای چیست؟ شب؟ سکوت؟ اشک! اما در انتظار تنیده شدی مثل ................کاش می توانستم بنویسم و بگویم کفش های دخترک شبگرد با نگاهی رو به سقفی خالی از امید؟ نه صدایی می شنوم که گستره ی هستی را نشانه می رود و -- من هم در شب پرواز می کنم و زیبایی می بخشم گرچه در انتظار ظهور یک زیبایم

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت9:26توسط شادی | |

آنکه می‌گوید دوست‌ات می‌دارم
خنیاگر ِ غم‌گینی‌ست
که آوازش را از دست

 داده است.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بودهزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

آنکه می‌گوید دوست‌ات می‌دارم
دل ِ اندُه‌گین ِ شبی‌ست
که مهتاب‌اش را می‌جوید.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود


هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره‌ی گریان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

 

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت9:44توسط شادی | |

مراصدبارازخودبراني *دوستت دارم*

به زندان خيانت هم كشاني*دوستت دارم*

چه سودازمهرورزيدن چه حاصل ازوفاكردن

مرالايق بداني يانداني*دوستت دارم*

#############################

هنوزم درپي اونم كه عمري مرحمم باشد

شريك خنده وشادي( رف ي ق)ماتمم باشد

****************************

مي دونستي اشك گاهي ازلبخندباارزش تره؟

چون لبخندروبه هركسي ميتوني هديه كني اما

اشك روفقط براي كسي ميريزي كه نمي خواي

ازدستش بدي...

 

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت12:59توسط شادی | |

روزگاری رازِ زیبایی زنبق ها را نمی دانستم!
دستم به دستگیره ی دل سپردن نمی رسید!
چشم چکامه هایم ضعیف بود!
پس با عینک ِ عشق به آسمان نگاه کردم!
به باغ و بلوغ ِ بوسه و بی حصاری ِ آواز!
به پولک ِ سرخ ماهی تنگ!
به چهره ام در اینه ترک دار!
نگاه کردم و دانستم!
دانستم که جهان،
کوچکتر از کره در س جغرافی دبستان است!
دانستم که کلید ِ تمام قفلهای ناگشوده ی دنیا،
همه این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم!
دانستم که می شود با یک چوب کبریت،
خورشید ِ عظیمی را در آسمان روشن کرد!
دانستم که گذشتن از گناه ِ روزگار آسان است!
بخشیدن ِ خشم ِ شعله بر پرِ پروانه
و آمرزش ِ زنبورهای گزنده ی عسل آسان است!
حالا از پس همین عینک به زندگی نگاه می کنم!
در پس همین عینک چشم به راه تو می مانم!
در پس ِ همین عینک می گریم
و روزی،
در پس ِ همین عینک خواهم مرد!
ای!
قاریان ِ خاموش ِ گریه های من!
دیگر از دوری ِ دستهای و ستاره ها زاری نکنید!
من در تاب و تاب این ترانه های تنهایی،
به جای تمام شما گریه کرده ام!?

یغما گلرویی

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت15:57توسط شادی | |

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق اتشین پر درد بی امید

در وادی گناه وجنونم کشانده بود

                                        رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

                                       با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

                                       رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

                                       رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم

رفتم...مگو....مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق من نیاز تو و سوز و ساز ما

ازپرده ی خموشی وظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود یکباره راز ما

                                   رفتم که گم شوم چویکی قطره اشک گرم

                                    در لابلای دامن شبرنگ زندگی

                                   رفتم که درسیاهی یک گور بی نشان

                                   فارغ شوم ز کشمکش وجنگ زندگی

من از دو چشم روشن وگریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به اغوش سرد هجر

ازرده از ملامت وجدان گریختم

                                    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

                                   دیگر سراغ شعله اتش زمن مگیر

                                    می خواستم شعله شوم سرکشی کنم

                                    مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان زکرده ها وپشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم

 

+نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت15:54توسط شادی | |

سلام دوستان گلم:

اميدوارم حال همتون خوب باشه ازدوستان خوبم*عليرضا**علي**مسعود**اخراجي ها(سعيد،سني جون،مهشيد)*وخيلي ازدوستان ديگركه درحال حاظردرخاطرم نيستندوبه بزرگي خودشون منوببخشن،ولي دراين ميان جاداردازداداشي سعيد كه يه بچه مهندس تمام عياره يه تشكرومعذرت خواهي بكنم1-تشكرميكنم به خاطراينكه مدام بهم سر زدومنوتنهانذاشت وبراي ها آپش منوخبركرد.2-معذرت ميخوام از اينكه اصلانتونستم بهش سربزنم. ولي باوركنيد من هميشه كامنتاتونوچه دادشي سعيد وچه همتونوميخوندم ولي شرمنده. عليرضاي خودم كه توپيوندامه ميدونه كه چقدرسرم شلوغه راستي خواهش ميكنم براي عليرضادعاكنيدآخرم كله شق بازياش كاردستش دادميتونيدتوپيوندام بريدوروي عليرضاي خودم كليك كنيد همه چي وميفهميدياروي

 كليك كنيدچون نميدونم باآدرس كدوم وباش لينكش كردم.http://eshgharia.blogfa.com

+نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت19:58توسط شادی | |

شب بروي شيشه هاي تار

مي نشست آرام،چون خاكستري تبدار

بادنقش سايه هارادرحياط خانه هردم زيرورو مي كرد

پيچ نيلوفر چودودي موج مي زد برسرديوار

درميان كاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بي فروغش مي خزيد آرام

گويي او درگورظلمت روح سرگردان خودراجستجومي كرد

من خزيدم دردل بستر،خسته ازتشويش وخاموشي

گفتم اي خواب،اي سرانگشت كليد باغهاي سبز

چشمهايت بركه تاريك ماهي هاي آرامش

كولبارت رابروي كودك گريان من بگشا

وببر باخودمرابه سرزمين صورتي رنگ پري هاي فراموشي***

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت18:49توسط شادی | |

+نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت10:48توسط شادی | |

قصه من وغم تو
قصه گل و تگرگ
ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگ !
ای برای با تو بودن باید از بودن گذر کرد !
سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من ...
همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته !
کاش می شد چشام ببینن
طرح اندام تو داره زنده می شه جون می گیره
پا توی اتاق می زاره !
کاش می شد اما نمی شه
این مرام روزگاره...

+نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت10:38توسط شادی | |

سلام دوستان خوب وگلم ببخشيدكه چندوقتي پيشتون نبودم!

راستي اينم وبلاگ دومي خودم،كه باعليرضانويسنده وبلاگ

انجمن شاعران مرده درستش كردم.اگه بهش سر نزنيد خيلي

نامرديد!

http://eshghshadi.blogfa.com

اگرهم خواستيدلينكش كنيد خواهشاباعنوان آوازپري ها لينكش

كنيد.

باباباباباباباباباباباباباباباباباي ي ي ي ي ي ي

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت9:11توسط شادی | |

و چه زود سرنوشت برایمان قصه جدایی را رقم زد...... سرنوشت...... آغاز جدایی ما همان نگاه اول بود..... همان زمان كه در نگاه یكدیگر می خواندیم كه مبادا روزی دیگر این چنین در كنار هم نباشیم كه مبادا در آینده ای نه چندان دور حسرت داشتن یك ثانیه از حال را بخوریم..... وآری....نه چندان دور! آغاز جدایی ما همان لحظه بود كه فهمیدیم بزرگ شده ایم و آن لحظه آرزو كردیم كه كاش كوچك می ماندیم.......ولی باز هم تسلیم سرنوشت بودیم! آغاز جدایی ما همان لحظه بود كه زندگی را فهمیدیم........كه فهمیدیم این قدر هم ساده نیست و آرزو كردیم كه كاش به دنیا نیامده بودیم و کاش زندگی بیشتر از اینها بر وفق مراد بود.... آغاز جدایی ما همان لحظه بود كه فهمیدیم چیزی شبیه عشق در وجودمان است...........وای از آن لحظه! ومی دانستیم كه عشق جدایی می آفریند آغاز جدایی ما همان لحظه بود كه دنیا آنقدر برایمان كوچك شد كه فهمیدیم جز ما كسی در آن نیست آغاز جدایی ما همان روز بود........

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت9:4توسط شادی | |

*بلاهاي دنيوي*

 

يكي ازشاگردان مرحوم شيخ رجبعلي خياط مي گفت:

بعدازفوت شيخ ايشان رادرخواب ديدم ازايشان سوال

كردم درچه حالي؟   گفت:فلاني من ضرر كردم! با

تعجب گفتم:شماضرركردي چرا؟!

فرمود:زيراخيلي ازبلاها كه برمن نازل مي شدباتوسل

آنها رارفع كردم اي كاش حرفي چون الان مي بينم براي

آنهايي كه دردنيابلاهاراتحمل ميكننددراين جا چه پاداشي

مي دهند.

 

*عنايات اهل بيت*

 

آيت الله سيبويه مي فرمودند:يك وقت مرا دعوت كرده

بودندكه درحسينيه فاطميون منبربروم.وقتي خواستم

حركت كنم همسرم گفت:يك جفت جوراب بخروبپوش

بعد برو.

از منزل خارج شدم وبه مقصد رسيدم وبعدازروضه

ازمنبركه پايين مي آمدم يك نفرجلوآمدوگفت:بك جفت

جوراب براي شماخريده ام وخودم هم نظركرده ام كه

پايتان كنم وبااصرارجوراب راپايم كردوبه منزل برگشتم.

ازاين ماجراكه اهل بيت(ع)ازهيچ چيزماغافل نيستند.

+نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت9:25توسط شادی | |

دراین غربت انتظار آنگاه که مروارید چشممان به یاد حسین(ع) درکویر خسته دل جوشش می کند وجود متلاطم خویش رابه ساحل آرامش رسانده ایم ودر این آرامش است گه باید اندیشید.

اندیشید که پرچم سبز حسینی،امروز به دست موعود منتظر برافراشته شده بایستی بایاریش چشم دل رامنوربه نورمعرفت کرده وفانی درراهش شویم.ولی نمی دانم که....آیاغم غربت ومظلومیت مهدی(عج) چون غم غربت ومظلومیت حسینی(ع)

دلمان رامی لرزاند؟

آیاعشق وارادت به مهدی(عج) را چون عشق به حسین ازطفولیت درکام جانمان ریخته اند؟

آیاحضورمهدی(عج)رابه اندازه شهادت حسین باورداریم؟

آیا ثواب انتظار فرج چون ثواب گریه برحسین باورمان است؟

دریغ ودرد که مهدی در پس پرده غیبت نیست،چشمان ماحجابی به زخامت قرنها بر خود دارد.باور کنیم اگر چشمهایمان را با زلال عشق بشوییم او را خواهیم دید.

خواهیم دید که مدتهاست دست به سویمان دراز کرده تا این بشر افتاده در اعماق دره ظلمانی نفسانیت رانجات دهد.

بیایید!باور کنیم مهدی هست.

مهدی چشم امید به ما دوخته است.

     خیز و جام نیلی کن روزگار ماتم شد

                      دور عاشقان آمد نوبت محرم شد

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت9:51توسط شادی | |

سلام:دوستای گلم به دلایلی وبه بها نه تاسوعا عاشورا آپ بعدی وبلاگم کمی با بقیه آپهای دیگم فرق داره.

          دوستدار همتون:شا دی جونتون

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت9:44توسط شادی | |